تبليغاتX
دفتر خاطرات مرضیه

خسته هام دیگر

انقدر آه کشیدم ز جهان سیر شدم

                                     صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم

پیری آن نیست که در سر بزند موی سپید

                                            هر جوانی که به دل شوق ندارد پیر است

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:1 توسط مرضیه |

خدایا

به حق لاله های باران خورده ،

به شمع های ایستاده تا سحر ،

شعرهای چوبی مرا

با خود به دوزخ سیاه ببر

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:10 توسط مرضیه |

  درود بر کلاغ های شوم که بر فراز سرم..............

 

در تک تک برگ های دفتر خاطرات شومم........

 

من در پایان زندگی کنایه واری قرار گرفته ام  که به زور آن را زندگی میخوانند نفرین بر

این زندگی تسلیت نمیخواهم  هیچی نمیخواهم  بدی میخواهم نفرین میخواهم

همین

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:15 توسط مرضیه |

 

چقدر دوست داشتم یه نفر از من میپرسید چرا نگاه هایت پر از نفرین هست ؟ چرا لبخند هایت اینقدر تاریک است ؟ اما افسوس .... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و من و بد بختی . اری با تو هستم با تو هستم با تویی که از کنارم گزشتی ....و حتی یک بارهم نپرسیدی چرا چشمهایت همیشه بارانی است    

 

از دختر بودنم بدم میاد متنفر هستم از اینکه دختر بدنیا اومدم  هر وقت مردم هر وقت

 فوت کردم رفتم اون دنیا میرم پیش خدا شکایت نامه مینویسم میگم چرا من رو دختر

 افریدی التماست میکنم یه بار دیگه منو بدنیا بیار ولی نه به عنوان دختر چون من

تمام این هجده سال زندگیمو با بد بختی و کتک و زور و نفرت زندگی کردم دوست

دارم یه بار دیگه زندگی کنم ولی خوش بخت باشم .ولی نه نه نه خدایا پشیمون شدم

 نمیخام دوباره بدنیا بیام چون میترسم و میدونم اگه باز هم بدنیا بیام نفرت های قبلی

 من باهام باشن چون هیچ وقت پاک نمیشن.  هر وقت میرم تو خیابون دخترا رو

 میبینم که میخندن تعجب میکنم میگم مگه میشه یه دختر بخنده مگه منم مثل اینا

 دختر نیستم خوشحال میشم که دخترا خوشحال هستن ولی تا باز میام خونه باز

هم خوشحالیم یادم میره میرم تو اتاقم میخابم درس میخونم به بد ختیهام به  آینده

خودم فکر میکنم گریه میکنم چشمم پف میکنه خابم میاد.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:48 توسط مرضیه |

من زاده ی شهوت یه شب هستم

یه شب چرکین 

آثار شب زفاف

یه پلیدی کام

بابا اون شب جنایت کردی

شاید خودت هم نمی دونی

اما من و به دنیا هدایت کردی

شاید اینم ندونی

بابا اون شب اگه گوشه ی خلوتی پیدا نمی کردی

اون وقت

اون وقت من ...

و تو ای مامان

اگه اون شب شوخ چشمیها رو نمی کردی

و تو ای آتیش شهوت

اگه شر به پا نمی کردی

الان من هم در این دنیا نبودم ..

ای کاش نبودم ..

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 9:42 توسط مرضیه |